انتهای تنهائی
شعر و شور
لب بر لب آن ساغر مینا چو نهادم لر زید دلم یکسر ه از آن می نابم گفتم که چه سیراب شدم زان لب نوشین غافل که نه سیراب شدم تشنه آبم گفتم که فرو بند تو آن دیده مخمور تا آنکه نسا زند مرا دید ه پر آبم ا ز مز مز ه آن لب لعل شکر آ لود بیخود شدم ازعالم و هم مست و خرابم سرمستی از آن جرعه دزدانه چنان بود که آمد به سرم خاطره عهد شبابم گفتا که بس است باده گساری زمی ناب آمد به لبت جان و شدی خانه خرابم گفتم که شدم خانه خراب لب نوشت پس باز مرا ده تو دمی زان می نابم وامق که شده مشتری لعل لب دوست باشد که دهد یار بسی نیک جوا بم باد خنک...بوی طراوت شبنم به برگ گل آهنگ دسته جمعی برگها به شاخه ها بوی طراوت صبح و خیال شب احساس زنده بودن و ماندن احساس گنگ جوانی ز دوردست اندیشه کجا رفتن و چرا؟ در خلوت سکوت مرا می کشاندم در این کشش که مرا اختیار نیست مجذوب می شوم در این نزاع که در او جذبه نیست هیچ جز مردن و تباهی ورفتن به دور ها ...مغلوب می شوم دور تسلسل است و در آن اعتراض نیست حتی سئوال هم. . . . . بی شک از استحاله و تغییر پیکرم...در زیر خاک شاید شفیره ای .کرمی و پیله ای پروانه های کوچک و رنگین همراه باد صبح پدیدار می شوند که با ترنم آواز شاخه ها سرمست و بیقرار برقصند در هوا شاید یکی از آن همه آید به سوی تو شاید دو تا شاید هزار تا و بگردند دور تو.. وانگه که رقص کنان تورا ترک می کنند بی شک یکی دو تا پائین پای تو افتاده اند مرده اند. . . . آنها از استحاله قلبم بر آمدند جائی دگر نداشتند به جز از زیر پای تو. . . . / اگه می دونستم می گریزی از من هرگز اون شب شب بارونی و سرد با تو هرگز سوی اون باغ بلور توی اون کلبه تاریک و نمور همسفر نمی شدم اگه می دونستم بوی اون هیزم هاتوی اون آتیشدون هرم اون آتیش داغ نفس گرم تو رو یخ می کنه هرگز اون قصه هارو توی گوش تو نمی گفتم من با تو همراه شدم. . . .که نباید می شدم. . . . از توی دفتر تو خط خوردم گفتمش کیستی ای سرگردان؟ گفت من مجنونم گفتمش از چه چنین حیرانی؟ گفت من در عجبم از لیلا.... دل او جای دو صد مجنون است و چه آسان همه را می دهد سخت فریب و چه سان بازی کرد با دل عاشق من گفتمش ناله مکن آه مکش این که میگوئی تو نه بشر بلکه خود شیطان است....... امشب شده ام مست من از باده مینا پس باز بده ساقی از آن سا غر مینا از آن می گلگون تو مرا باز مدد کن زان پیش شود کور مرا دیده بینا وقتی که مرا خانه در سینه یار است پنهان نتوان کردکه این دل به چه کاراست امشب دل ما باز به عالم نگران است پا درپی تو خسته کران تا به کران است آن گوشه چشمی که به ما نیک نظرکرد فهماند به ما بار غمت سخت گران است من در دل خودچشم به راه تو نشستم تا وقت سحر یک نفس این دیده نبستم من از ره عشق تو به میخانه رسیدم جز رو ی تو در باده می هیچ ندیدم نوشیدم ازآن باده وسرمست تو گشتم آهسته به خلو تگه پندار خز یدم در عالم پندار که خلوتگه راز است دیدم عجبا باز در میکده باز است در میکده عشق همه راه ندارند هستند همه هادی و گمراه ندارند از خوب و بد و پستی و بالای زمانه فارغ ز همه آز زر و جاه ندارند اکنون که به منزلگه عشاق رسیدم عاشق تراز این عاشق دیوانه ندیدم درحلقه مستان همه شب یاد توبودم باچشم فروبسته همی شاد توبودم غافل ز خود و از دگران واله و شیدا یک لحظه خراب و دگر آباد تو بودم وامق که شده مست می از باده مینا باشد که شود مست و خراب دل مینا اشک نمی کند مدد سوز دل شکسته را نمی کند نظر کسی به سوک دل نشسته را رفت برون ز سینه دل وای از این شکسته پر مرغ نمی کند درنگ کنج قفس شکسته را رند و خراب شاهدی مست ز جام معرفت کرد نظر به حال این لب ز ترانه بسته را خنده زهر گون کنان زمزمه کرد زیر لب گفت مبند دل بر آن عهد به دل نبسته را قافله سالار زمان می بردم به سوی یا ر کاش دمی امان دهد رهگذ ران خسته را سرسپرم براه دوست خانه به خانه می روم اشک روان کنم من ازچشم به خون نشسته را سیل روان به نیمه شب ز دیدگان بی فروغ کو که توان مهار زد اشک عنان گسسته را وامق مست و بی خبر جا مه ز باده گشته تر کرد تهی ز جان خوش قالب خرد خسته را شب یلدای تنهائی شب خاموشی وبیدار بودن ها شب نجو ا و گفتن ها شب شعر وسرودن ها شب یلدای هق هق ها شبی باپرسه توی کوچه باغای غریب و دور شبی بارانی از ابر دل این عاشق شبگرد وشاید دورتر آنجادرختی توی باغی منتظر باشد وجوی روشن آبی وشاید شعله گرمی درست آنجاروی برفهای نقره ای درشب. پذیرای دو دست سرد من گردد وشاید نازنین ماه رخساری همانجا منتظر باشد که با من راز دل گوید شب یلدای تنهایان عجب یلدا شبی باشد...... دوست دارم که بسوزانیم و خوار کنی یا چو حلاج مرا یکسره بر دار کنی تا توانی تو مرا اذیت و آ زار کنی یا که بد نامی من را همه جا جار کنی سر دهم خنده مستانه ز مستی به رهت خوشدلم زانکه تو ای دوست مرا زارکنی من زبی مهری تو شکوه به غایت دارم از تو ای یار جفا کار شکایت دارم وه چه انسی که با جور و جفایت دارم چکنم مهر تو در حد نهایت دارم کرده ام عادت و بی تو نتوانم بودن از تو و از دل غمدیده حکایت دارم بعدازاین همچو تو من با دگران خواهم بود با می و می زدگان همسفران خواهم بود مست و دیوانه چنان بی خبران خواهم بود دور از فتنه و از فتنه گران خواهم بود خوش درآویزم واز گیسوی سیمین بدنان با پریان و بتان سر به سران خواهم بود اندر این باغ گل و لاله فراوان باشد صید گل از چمن و باغ چه آسان باشد آنچه بینی به گلستان گل و ریحان باشد خوبروئی خوش و سرمست خرامان باشد وامق اما به تمنای گل یاسش بود وصل این خواهش بیجای نه آسان باشد ! بعد از من بعد از من یک روز دیگر و روزهای دیگر از راه میرسند ابرها می آیند و آنگاه............ در فضائی تیره آسمان می گرید من که دیگر نیستم یاد من اما هست ضجحه های آرام وبی صدای تورا که کسی آنها را نمی شنود از درونت فریاد می کشند و مرا میطلبند یاس های سپید روحت خونرنگ می شوند و شمیم یاس سرخ هوا را عطرآگین میکند.... و از مزارم بوی عشق و زندگی مشامت را نوازش می دهد عشق مرگ نمی شناسد......... امروز فریادم زدل بر کام آمد از کوزه جانم شراب بر جام آمد امروز شعرم شعر تلخ بی وفا ئیست امروز دردم درد جانکاه جدا ئیست آئید یاران ورفیقان، جام نوشید بی مهری یار من از شعرم نیوشید آن یار جانی کو عزیز جان من بود غافل بدم او دشمنی بر جان من بود از جور و از بیدادهایش من چه گویم از بی وفائیهای بی حدش نگویم با دیگران دمساز و یار و همزبان بود با من جفا کار و دو صد نا مهربان بود دائم به فکر مو و روی این و آن بود بودم اسیرش او اسیر دیگران بود از خلق و خوی دیگران با من همی گفت گاهی از این گاهی از آنها فاش می گفت بیگانه با عشق من و رویای من بود بیگانگان را خلوتش آرام تن بود پیری من در چشم او عیبی گران بود زیبائیش دیوار دوری هایمان بود مغرور بود از خیل عشاق و رفیقان مغموم بودم زان همه سیل رقیبان در باغ دل او چون نباتی ریشه ها داشت اما دلش با دیگران اندیشه ها داشت افسوس آن گل را زباغ دل ربودند آگه از احوال من بی دل نبودند اکنون گذشتم من از آن یار سیه دل گشتیم ما فارغ از او ،هم من وهم دل در باغ قلب من دگر جائی ندارد دیگر در این گلزار ماوائی ندارد با اینکه آن گل را ز باغ سینه بردند گلهای یاس و رازقی اما نمردند هرچند از هجران رویش رنج بردم اما هنوز از دوری رویش نمردم هرچند دوریش زمن باری گران است آرامش روحم ولی بهتر از آن است![]()
![]()
خط خوردم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


